پارت صد و بیست و یک :
ــ یه بار... با بابام...
شبیه آدم بزرگها مىگوید: خدا بیامرزه بابات رو!
بعد مىرود طرف دوچرخهاش: برگردیم؟
سوار دوچرخه نمىشویم. او فرمان را مىگیرد و راه مىافتیم. وانتى از روبرو مىآید. کنار مىگیرد و نزدیک ما سرعتش را کم مىکند. دوتا از همسایهها هستند. اویى که روى صندلى مسافر نشسته، پسرعموى سیاوش است: چطورى سیا؟
سیاوش دستى تکان مىدهد.
ــ صبر کنید بچهها.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2واقعانگاه کردن به عکساو دیدن ادما ولحظه هایی که گذشت و دیگه نیست و اینکه زورمون نمیرسه برشون گردونیم خیلی غم انگیزه...